السيد أحمد الهاشمي ( مترجم وشارح : حسن عرفان )

29

جواهر البلاغة ( فارسى )

نزل بزيد داهية خنفقيق « 1 » و حلّ به عنقفير لم يجد منها مخلصا . بر زيد رويدادى سخت ، فرود آمده است و فاجعه‌اى رسيده كه از آن رهايى نمىيابد . در اين تعبير ، واژه‌هاى « خنفقيق » و « عنقفير » وحشى ، متنافر و غريب است . رأيت ماء نقاخا « 2 » ينباع « 3 » من سفح جبل شامخ . آب گوارايى را ديدم كه از كرانهء كوه بلندى مىجوشيد . در اين سخن ، واژهء « نقاخ » غليظ و غريب است . إخال انّك مصوون « 4 » . مىپندارم تو حتما حفظ شده‌اى . در اين گفته ، « مصوون » اجوف واوى يا به تعبير ديگر ، معتل العين است و بر اساس قواعد صرفى بايد يكى از آن واوها ساقط گردد و « مصون » تلفظ شود . البعاق ملأ الجرد حل . باران دشت را پر كرد « 5 » . فان يك بعض النّاس سيفا لدولة * ففى النّاس بوقات لها و طبول « 6 » اگر برخى از مردم ، براى دولتى شمشيرند براى آن دولت ، در بين مردم ، بوقها و طبلهايى نيز وجود دارد . در اين شعر ، واژهء « بوقات » را متنبى ، بر خلاف قياس به كار برده است « 7 » . نقىّ تقىّ لم يكثّر غنيمة * بنكهة ذى القربى و لا بحقلّد « 8 » [ او ، ] پيراسته و تقواپيشه است و با آزار خويشانش بر غنيمت نمىافزايد و او بخيل نيست . در اين شعر ، واژهء « حقلّد » غريب است . « حقلّد » كسى است كه بخل شديد دارد « 9 » . انّ بنىّ للئام زهده * مالى فى صدورهم من مودده « 10 » بىشك ، پسرانم انسانهاى پست و بىرغبتى هستند كه در دلهايشان مهر من نيست .

--> ( 1 ) . « خنفقيق » به معنى حادثه و مصيبت است . ( 2 ) . نقاخ : آب گوارا . ( 3 ) . ينباع : جريان مىيابد ، جارى مىشود . ( 4 ) . « مصوون » شاذ است و فصيح نيست چون مخالف قياس صرفى آمده . ( 5 ) . « بعاق » باران است و « جردحل » دشت و وادى است اين دو واژه ، فصيح نيست چون غرابت دارد . ( 6 ) . « بوقات » : مزمارها . جمع « بوق » بر اساس قانون ، بايد « ابواق » باشد . ( 7 ) . نگاه كنيد به شرح ديوان متنبّى ، نوشتهء عبد الرّحمن برقوتى ، ج 2 ، ص 87 . ( 8 ) . اين شعر را زهير بن ابى سلمى در وصف هرم بن سنان گفته است . ( 9 ) . مقاييس اللغة ، ج 2 ، ص 144 . ( 10 ) . قانون اين بود كه « مودده » ادغام گردد و به صورت « مودّه » بيايد .